دقیقا
بیست و 2 ی 2 ی هر سال است
روز تولد عشق ِ من

سوار ترن شوم
از مرز خیالت بگذرم
ایستگاه رفتنت پیاده شوم
دوباره سوار هواپیما شوم
و در هوای بودنت بپرم
این درد های مضحک اگر بگذارند
خیالت می کنم
"روی دست هایم جای زخم است
می بینی؟"
می گوید و می رود
و من هلاک لحظه ای می شوم که او دست هایش را
سمت من دراز کند...
نمی کند
می رود
باید بدوم به سمتش
دست هایش را بگیرم
ببوسم
وبگذارم روی موهایم
بگذارم زخم هایش را روی سرم
تا مادرم بداند
دست هایش , زخم هایش...
حوصله را کم دارم فقط
و دیگر هیچ...
خوش بختی نمی خواهم
با تو بودن را
مدت هاست که خواسته ام
با تو
تمام بودن ها
رنگ خوش بختی می گیرند

فصل زیبای خندیدن است
در هر سال

مرا بس است

توی غروب
بازی کردن شاخه های لخت را تماشا می کنم با باد
دم دم های همین زمان است
صدای هجوم کلاغ ها
و دست و پا زدن شاخه های کاج
شاید هم آن درختان پهن برگ
که حالا
برگ هایشان خاکستری و غبار گرفته ست
پشت پنجره که بنشینی
جای دست های خاطراتت روی شیشه لک می اندازد
هر بار که نفسی بیرون می دهی
آن سال همین موقع ها بود نبودنت
نبودنم
و امسال...
ما را کنار هم به تماشا نشسته اند
خاطرات
