توی غروب
بازی کردن شاخه های لخت را تماشا می کنم با باد
دم دم های همین زمان است
صدای هجوم کلاغ ها
و دست و پا زدن شاخه های کاج
شاید هم آن درختان پهن برگ
که حالا
برگ هایشان خاکستری و غبار گرفته ست
پشت پنجره که بنشینی
جای دست های خاطراتت روی شیشه لک می اندازد
هر بار که نفسی بیرون می دهی
آن سال همین موقع ها بود نبودنت
نبودنم
و امسال...
ما را کنار هم به تماشا نشسته اند
خاطرات
